تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby PicLilypie Expecting a baby Ticker مامان کوچولو

مامان کوچولو
مامانی و بابایی منتظر

 

سلام مامانی

 

چطوری عسلم، چطوری همه وجودم،  خوب داری تو شیمک مامان ورجه وورجه می کنی ها  می دونی وقتی تکون می خوری من چه حالی می شم؟ دلم می خواست می تونستم تو رو از تو شکمم بر دارم حساب ماچ مالیت کنم، نازت کنم و بعد دوباره بزارمت سر جات

این روز ها احساس خوبی دارم، احساس از نو تر شدن ، احساس متولد شده در زمان

آخ نمی دونی تازگی ها بابا یی احساسش چقدر نسبت به تو بیشتر شده؟  از بس که هی گفتم نی نی تکون خورد نی نی تکون خورد اونم خلی دلش هواتو کرده و لی نمی دونم چرا هر وقت حرف از سن تو می شه ها بابایی همش می پرسه تو الان 14 هفته داری؟؟؟  فکر کنم تا  9 ماهگی هم فکر کنه من 14  هفته دارم 

تازه بابایی هر وقت که از سر کار میاد خونه دست می کشه رو شکمم و تو رو ناز می کنه. دیشب که خیلی خسته بود می خواست جلوی تلویزیون یه (چرت  چورت  ؟؟) کوچولو بزنه من بهش گفتم واستا نی نی دنیا بیاد هر وقت می خوای بخوابی میاد موهاتو با اون دستای کوشولوش می کشه بعد شالاپ شالاپ می زنه رو صورتت تا بیدار بشی و باهاش بازی کنی  اونم می گفته که چقدر کیف می ده آدم خستگیش در می ره...

راستی یه شب خوابتو دیدم خواب دیدم دنیا اومدی ولی جالب بود که اصلا لحظه تولد و درد و این چیز ها رو ندیدم  فقط دیدم یه کوشولو با مزه خندون تو بغلمه تازه 2 تا دندون هم رو فک پایینت داشتی  ولی نمی دونم با اینکه نوزاد بودی چرا دندون داشتی یا چرا جثه ات مث بچه های 1.5 ساله بود 

می دونی مامانی بی صبرانه منتظره تا این ایام تموم بشه و تو بیای تو بغلم ولی می دونم که یه روزی دلم واسه دوران بارداری تنگ می شه... خب چیکار کنم مامان جان ندید بدیدم دیگه 

 

مامانی ازت می خواد که واسه همه دعا کنی آخه تو هنوز یه فرشته پاک و معصومی...

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 1386/02/23 و ساعت