تبليغاتX
Lilypie 2nd Birthday PicLilypie 2nd Birthday Ticker زندگی جاریست...

زندگی جاریست...
عاشقانه ها

سلام دوستان

نمیدانم دوباره این تاخیرم را چطور توجیه کنم اما فکر می کنم که نقل مکان - بستری شدن پرنیان در بیمارستان - مریض شدن خودم و ... دلایل خوبی برای توجیه این همه تاخیر باشد البته تو این مدت گریزی به ویلاگ ها می زدم اما متاسفانه گاهی امکان کامنت گذاشتن نداشتم.

 

دلنوشته های مادرانه

 اینروزها که فکر می کنم میبینم که چقدر داشتن یه همدم کوچولو لذت بخش است گاهی ما آدما فکر می کنیم که مونس یعنی کسی که به درد دل ما گوش کند و با هر جمله ای که می گویی سر تکان دهد و ابراز همدردی کند اما نه

مونس یعنی فرشته های کوچکی که با زبان نمکینشان ما رو مادر خطاب می کنند و این یعنی اوج لذت

وقتی فرشته کوچک من همبازی ام می شود وقتی در آغوشم جای می گیرد وقتی عاشقانه در کنارم به خواب می رود... به راستی کدام قلم یارای نوشتن اینهمه عشق را دارد که حتی زبان نیز قاصر از گفتنشان است

خدایا کاش این شور کاش این عشق را نصیب همه مشتاقانش می کردی

عشق در یک قدمیست عشق در جای جای خانه ات پنهان است عاشقی باید که پیدایش کند

دخترکم به خاطر وجود نازنینت خداوند را شاکرم و به خاطر عشقی که به زندگی ام پاشیدی از تو نیز متشکرم

با زبان دل می گویم عاشقانه دوستت دارم

و این است سرآغاز دوباره عشق و عرفان

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در شنبه 1387/11/12 و ساعت
عکس های پرنیان
 

چند تا عکس از پرنیان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در دوشنبه 1387/09/04 و ساعت

 

پرنیان کوچولوی ما طی یک عملیات ضربتی قصد خروج ا ز اقامتگاه موقتی خودش کرد گویا در این مدت اصلابهش خوش نگدشته بود.

نمای داخلی- ساعت ۳۰/۲ شب

با یک احساس بد هراسان از خواب بیدار می شوم شدیدا خیس شدم و و حشت زده از حقیقت پیش آمده امیر حسین را بیدار می کنم و راهی بیمارستان می شویم.

نمای داخلی بیمارستان - ساعت ۳۰/۶ صبح

یک فرشته آسمونی با وزن ۶۰۰/۲ گرم و قدی  معادل۴۷  سانتیمتر به دنیا اومد قدری کوچولو که احساس می کنی که فقط یه عروسکه

حتی لباسهای سایز صفرش براش خیلی بزرگن

و این حانوم وروجک به هیچ عنوان قصد خوردن شیر مادرش را ندارد و تاروز سر حرف خودش می ماند

 

پرنیان یک نوزاد فوق العاده با هوش و هوشیار بود طوری که ما فکر می کردیم که متوجه تمامی وقایع اطرافش می شه

هر روز با کارهای تازه ما رو سورپرایز می کنه و من و امیر از این همه شیرین کاری خیلی می ذوقیم

عسلک ما در هفت ماهگی زمانی که می خواست از یک لیوان بلوری آب بخوره با صدای چیلیک چیلیک بر خورد دندان های ریزش دوباره ما رو ذوق زده کرد

در شش ماهگی اولین مسافرتش رو به شمال ایران آغاز کرد

یکم از شیرین کاری هاش

علاقه شدید پرنیان به سر و صداهای اعصاب خورد کن واقعا شگرف است

زمان مکالمه تلفنی از دست این شیطونک حلاصی نداری و هر جای خونه که باشی خودشد به سرعت بهت می رسونه

خیلی بابایی و سیاستمداره و درست زمانی که داری از شیطنت هاش کلافه کننده اش تعریف می کنی بسیار آرام و مظلوم مشغول تماشای اطرافش می شه  

به لوازم تحریر خیلی علاقه داره بخصوص کاغذ

دکمه پاور کامپیوتر را بخوبی می شناسد

موارد استفاده از ریموت کنترل ها خوب بلده و جهت استفاده از اون رو خوب می شناسه

 

در حال جستجوی شبکه مورد علاقه

اگه لحظه ای روی صندلی غذا رها شود روی آن ایستاده و حرکات آکروباتیک انجام می دهد

 

 

پرنیان در حال غذا خوردن

چنگ انداختن و مو کشیدن رو بلده حالا از کجا نمی دونم

کاسه بشقاب رو به هر چه اسباب بازی ترجیح می دهد

ابدا اجازه نداری لحظه ای را به خودت احتصاص دهی 

و در یکسال و چهارد روزگی راه رفتن رو یاد گرفت

شرمنده اگه دیر آپدیت کردم آخه اجازه ما دست پرنیانه

 

 

پرنیان متفکر

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 1387/08/07 و ساعت
سلامی دوباره

سلام بر دوستان قدیم و جدید

 

خیلی خیلی خوشحالم که بعد از یک وقفه خیلی طولانی دوباره به جمع

وبلاگی ها پیوستم.

 

البته در این مدت طولانی اتفاقات زیادی افتاده که بطور مختصر به آنها

 اشاره خواهم کرد.

 

حرف های زیادی دارم اما جالب تر از آنها خواندن خاطرات شیرین

شما از کوچولوهاتونه.

 

پس خوشحال می شم که با کامنت های لبریز از مهرتون از ورود این

مامان و خانم کوچولوش مثل سابق استقبال کنید.

 

به زودی با خاطرات پرنیان کوچولو میام پیشتون.

 

پس فعلا خداحافظ

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در سه شنبه 1387/07/30 و ساعت
رویت یک عدد نی نی

 

 

دیروز بالاخره رفتم سونو گرافی ( سونوگرافی کاخ) بعد از کلی معطلی نوبتم شد. رفتم داخل از شدت هیجان بدنم داغ شده بود .

از اونجایی که آقای دکتر خیلی اخمو و عجول تشریف داش من اصلا نتونستم ازش زیاد سوال کنم یا حتی یکم از مانیتورشو ببینم.

در مورد جنسیت جنین گفت در وضعیت بریچ هست و قابل تشخیص نیست خلاصه حالی از ما گرفته شد تاریخی.

 

خدا رو شکر همه چیز نرمال و خوب بود و از این بابت کلی خوشحال شدمسن جنین طبق سونو 3/22 روز بود و وزنی حدود 620 گرم.  در حالی که من تو سایت های پزشکی خونده بودم که جنین در این سن حدود 450 الی 500 گرم وزن داره  

 

فکر کنم اضافه وزنش واسه لپاشه

 

خواهر شوهر گرامی از قشم واسه نی نی کلی سوغاتی و غیر سوغاتی آورده که اگه خدا بخواد امشب می خوام برم بگیرمشون. الهی مامان قربون اون قد و بالای فینگیلیت بشه

 

از همه اینها گذشته خیلی دلم می خواد که زودتر بفهمم که نی نی رو چی باید صدا کنیم . حتی فهمیدنش به آدم یه کیف دیگه ای می ده آخه دنیای دختر دارا با پسر دارا خیلی متفاوته حتی اون رویاهاش تا قبل از تولدش 

 

به نظر شما کی نی نی کله پا می شه که بشه تشخیص داد چیه؟  

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 1386/03/13 و ساعت
آرزوها
 

سلام دوستای گلم  

خوب می بینم که از طرف یه دوست خوب به نام لیلی جون ( لیلی جون و نی نی جونش) به بازی آرزوها دعوت شدم.  البته با کمی تاخیر دارم اینکارو انجام میدم باید من ببخشین.  

آرزوهام اینقدر زیادن نمی دونم کدومشونو بگم

 

1-  اولین آرزوها همیشه سلامتی خانواده هاست منم برای خانوادم 2 نفر و نصفی خودمون، خانواده خودم و همسرم و همه خانواده ها آرزوی سلامتی دارم

 

2- دومین آرزوی قلبی من اینه که بتونم برای این فرشته کوچولویی که داره به جمع ما اضافه می شه مادر خوب و شایسته ای باشم و بتونم به بهترین شکل تربیتش کنم و به کمال برسونم و از خدا می خوام که تمام اونایی که بچه دارن و چه اونایی که هنوز منتظرن فرزندان صالح و سالم عطا کنه.آمین

 

3- آرزو دارم که بتونم به اون چیزهایی که تو ذهنمه و همیشه به نوعی برای بدست آوردن اون تلاش کردم برسم و در نوع خود یکی از بهترین ها باشم.

 

4- آرزوی قلبی دیگه ای که دارم زیارت خونه خداس. همیشه آرزو می کنم که با خانوادمون مشرف بشیم و بزرگترین لذت دنیا رو تجربه کنیم.آمین

 

5- آرزومند همه آرزوهای شما هستم.

 

حالا منم بعد از کلی گشتن تعدادی از دوستای خوبم رو که هنوز بازی نکردند رو دعوت به بازی می کنم:

 

مژگان جون مامان آندیا- سمیه مامان ایلیا( ستاره طلائی ) - مامان پرهام- لیلا جون و آقای همسر - فرناز جون و نی نی قندیش

 

 

در پاسخ به یکی از دوستان گلم در مورد گوجه سبزها باید بگویم نه عزیزم هفته پیش رفته بودیم باغ یکی از آشنایان و به اندازه جیره یکسال گوجه سبز چیدم با خودم اوردم

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 1386/03/03 و ساعت
زیر لفظی

 

سلام به همه

 

وااااااااااااااااااای این دکتره منو خفه کررررررررررررررررد    برای 12/3/86 برام سونو

 نوشته     میگه اونجوری مطمئن تره . سونوی سه بعدی لازم نیست انجام بدی  

. همین کارارو می کنن که این جوونا می رن معتاد می شن                    

البته سونوی سه بعدی رو اگه بخوام انجام بدم برای ماه 6-7 انجام میدم.                 

  پس در نتیجه همگی موندیم تو خماری                                 

ولی صدای قلب نی نی که قبلا گفته بودم ریزه ایندفعه خیلی بلند و رسا بود. طوری که

 تا دستگاه رو گذاشت رو شکمم صداش در اومد                                     

برعکس دفعه های قبل که باید به نی نی جون زیر لفظی می دادیم که صداشو بشنویم. 

 در کل خیلی حال داد      

راستی دکتر  خیلی منو از خوردن میوه های خام منع می کنه     به علت مسمومیت.     

   دکترای شما هم اینطوری بودن؟         

و یه چیز دیگه در مورد کالباس و سوسیس ، خوردن اینها چه ضرری برای نی نی داره؟

لطفا اینجانب را اندکی راهنمائی بنمایید.

در ضمن من هنوز با شدت قبل مشغول تناول گوجه سبز های خو شمزه هستم                  

نمی دونم               چرا یه چیز ترش مزه می خورم احساس می کنم ذهنم باز می شه

اخلاقم بهتر می شه    بعد بهتر می تونم فکر کنم.

دیروز هم جاتون خالی تو کلاس آی گوجه سبز می خوردیییییییییییم  یه بار هم بستنی خوردیم   استاد ما از کلاس پرت کرد بیرون     و ما هم درس عبرت گرفتیم نباید در کلاس دیگر بستنی بخوریم             چونکه شاید استاد بستنی دوست نداشته به همین خاطر ایندفعه گوجه سبز خوردیم                  ولی مثل اینکه گوجه سبز دوست داره چون ما رو به بیرون پرت نکرد و اصلا نفهمید                         

    ما داریم گوجه سبز میل می نمائیم

 

همین         

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در پنجشنبه 1386/02/27 و ساعت
مامانی و بابایی منتظر

 

سلام مامانی

 

چطوری عسلم، چطوری همه وجودم،  خوب داری تو شیمک مامان ورجه وورجه می کنی ها  می دونی وقتی تکون می خوری من چه حالی می شم؟ دلم می خواست می تونستم تو رو از تو شکمم بر دارم حساب ماچ مالیت کنم، نازت کنم و بعد دوباره بزارمت سر جات

این روز ها احساس خوبی دارم، احساس از نو تر شدن ، احساس متولد شده در زمان

آخ نمی دونی تازگی ها بابا یی احساسش چقدر نسبت به تو بیشتر شده؟  از بس که هی گفتم نی نی تکون خورد نی نی تکون خورد اونم خلی دلش هواتو کرده و لی نمی دونم چرا هر وقت حرف از سن تو می شه ها بابایی همش می پرسه تو الان 14 هفته داری؟؟؟  فکر کنم تا  9 ماهگی هم فکر کنه من 14  هفته دارم 

تازه بابایی هر وقت که از سر کار میاد خونه دست می کشه رو شکمم و تو رو ناز می کنه. دیشب که خیلی خسته بود می خواست جلوی تلویزیون یه (چرت  چورت  ؟؟) کوچولو بزنه من بهش گفتم واستا نی نی دنیا بیاد هر وقت می خوای بخوابی میاد موهاتو با اون دستای کوشولوش می کشه بعد شالاپ شالاپ می زنه رو صورتت تا بیدار بشی و باهاش بازی کنی  اونم می گفته که چقدر کیف می ده آدم خستگیش در می ره...

راستی یه شب خوابتو دیدم خواب دیدم دنیا اومدی ولی جالب بود که اصلا لحظه تولد و درد و این چیز ها رو ندیدم  فقط دیدم یه کوشولو با مزه خندون تو بغلمه تازه 2 تا دندون هم رو فک پایینت داشتی  ولی نمی دونم با اینکه نوزاد بودی چرا دندون داشتی یا چرا جثه ات مث بچه های 1.5 ساله بود 

می دونی مامانی بی صبرانه منتظره تا این ایام تموم بشه و تو بیای تو بغلم ولی می دونم که یه روزی دلم واسه دوران بارداری تنگ می شه... خب چیکار کنم مامان جان ندید بدیدم دیگه 

 

مامانی ازت می خواد که واسه همه دعا کنی آخه تو هنوز یه فرشته پاک و معصومی...

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در یکشنبه 1386/02/23 و ساعت
دو تا چشم معصوم
 

 

سلام دوستای گل گلاب

 

بالاخره موفق شدم روز شمار بارداری رو بالای وبلاگم قرار بدم 

 

این چند وقته که با وبلاگ شما دوستای گلم آشنا شدم در طول روز مرتب میام به خونه همتون سر می زنم اگر هم این وقت طلا اجازه بده کامنت هم می ذارم 

 

راستش دیروز که با آقای پدر رفته بودیم خرید نمی دونم چرا اینجوری شده بودم از همونایی که بهشون می گن دست  پا چلفتی

 

هر پنجاه متر پام پیچ می خورد  یا می افتادم تو یه چاله یا می خواستم بخورم زمین

آقای پدر هم به خیال خودش من همیشه اینجوری ام 

 

همیشه وقتی خودم تنهایی می رم بیرون اگه با سرعت 200 کیلومتر در ساعت هم راه برم محاله از این سوتی ها بدم

 

ولی دیروز نمی دونم چرا اصلاً حفظ تعادلم برام سخت شده بود

خدا به داد 3-2 ماه دیگه من برسه با این کارام

 

فکر کنم هر 5 دقیقه باید به آقای پدر زنگ بزنم بیا منو از تو فلان چاله توی فلان محله در بیار

 

یه چیز دیگه اینکه من این چند وقته چقدر بچه کوچولو تو خیابون می بینم   نمی دونم بچه ها ییهو اینقدر زیاد شدن یا من تازه چشم بصیرت پیدا کردم

 

ولی خیلی دلم می خواد بدونم وقتی از خیابون داری رد می شی یه بچه کوچولو تو بغل مامانش با کنجکاوی به صورتت زل می زنه به چی فکر می کنه...

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در شنبه 1386/02/15 و ساعت
گوشای مخملی

سلام دوستای گلم

 

به خاطر تأخیرم عذر خواهی می کنم. راستش مطلب تازه ای نداشتم که بیام واسه همین گفتم وقتی بیام که حرفی برای گفتن باشه.

 

دیروز تو شرکت مشغول وبگردی بودم( داری چه کارمند وظیفه شناسی هستم که؟  ) بعد همچین ییهو در پایین  ترین قسمت شکمم یه چیزی مثل حباب اینطرف و اونطرف میرفت

 

راستش احساس دوگانه ای داشتم نمی دونستم که نی نی ما از حالا بیش فعالی گرفته    یا به قول این کتاب ها و مقاله ها نباید حرکات دستگاه گوارش رو با ورجه وورجه های نی نی اشتباه گرفت

 

البته من تا اونجایی که در توان داشتم سعی کردم گوشای خودمو مخملی کنم که نی نی بود  که  تکون خورد  تا یکمی احساس مادر شدن بکنم آخه از بس که هیچی معلوم نیست آدم یه وقتایی یادش می ره که یه نیم کاسه ای زیر کاسه است.

دیگه از اونجایی که خونه ما به قول قدیمی ها  پر خیر و برکت شده همینجوری مورچه هست که تو آشپز خونه داره رژه میره من نمی دونم وقتی هیچی واسه خوردن نیست حتی آشغال هم نیست که برن توش اینا اینجا چی می خوان؟  

 

خلاصه رفتم داروخانه که یه پودری بگیرم واسه هلاکت این موران دانه کش... 

از اونجایی که داروخونه شلوغ بود منم مشغول تماشای ویترین های داروخانه شدم چشمتون روز بد نبینه   ییهو چشمم خورد به ویترین شیشه شیرها و پستونک ها دیگه مگه ول می کردم  خلاصه طاقت نیاوردم یکیشو انتخاب کردم و خریدم موقع رفتن یادم افتاد که ای بابا پس اسباب آزار مور دانه کش چی شه؟  قربون حواس جمع خودم بشم یه بسته هم پودر خریدم

ولی خودمونیما عجب داروی مهلکیه...  

تا اطلاع ثانوی با  شیشه شیر و جورابای فسقلی سرم گرمه تا  کی نمی دونم

 

راستی یک عدد سوال دارم: هفته های حاملگی چطوری محاسبه می شه؟ یعنی تعداد روزها رو حساب می کنی بعد اونها رو تبدیل به هفته می کنی؟ 

 من که گیج شدم ( البته بودم )

 

تا اطلاع ثانوی قربون همتون

 

بای بای

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط شیما در چهارشنبه 1386/02/05 و ساعت